تبليغاتX
عشق من
 
عشق من
 
 
عشق آدم به آدم هرگز
 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:45  توسط ماجده  | 

 

تقدیم به تو گل همیشه بهارم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط ماجده  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:13  توسط ماجده  | 

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:8  توسط ماجده  | 
وقت رفتن

بار ِ دلــتـنگـیـت ُ  بستی ، دیگه وقت رفتنه

داری میری و فقط خاطره هات سهم منه

دلم از حادثه خونه ،  چشام از خاطره خیس

دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس

                 *

به تو می رسم اگه موج  ِ مسافر بذاره

 اگه دلبستگیــا  لحظــه ی آخـــر بذاره

به تو می رسم به تو  پولک نقره کوب ماه !

به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !

به تو می رسم به چشم  ِ انتظاری که داری

به تو می رسم به آغوش  ِ بهاری که داری

به تو که آینه ها محو تماشات می شدن

شبای تیره  چراغونی  ِ چشمات می شدن

             *

می تونی  دل  بـِکــنـــی تا ته ِ  دنیا برسی

امروزُ رها کنی تا خود  ِ فردا برسی

می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی

می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی

می تونی تو چار دیوار ِ غربت  ِ دنیا بری

می تونی هر جا بمونی ،  می تونی هرجا بری

امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری

تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری

خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه

تا ابد غصه ی غربت  ، تو دلت جا می مونه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:4  توسط ماجده  | 
آخر راه

چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:56  توسط ماجده  | 

پنجره هاي قلبت رو وا بکن


 

روشني صبحـو تماشا بکن


 

گلايه ها رو خط بزن عزيزم


 

اگه بدم تو اون حاشـا بکن


 

        *******


 

مدادو ور دار و يــه دريــا بکش


 

عکس چشامو با يه رويا بکش


 

بال نسيـــم روي ابـــرها بکش


 

يه حس خوبو واسه فردا بکش


 

        *******


 

محبتـــو با رنگ آبـــــي بـــکش


 

يه کـــوچه با گــل اقاقي بکش


 

با حس پاکت تــوي دفتر عشق


 

يه نقشي از عشق خدايي بکش


 

        *******

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:53  توسط ماجده  | 
سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سكوتی سنگین ما به هم بر خوردیم
تو برای دل من آن غروب غمگین آن سكوت سنگین
من برای دل تو آن بهار زیبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان می گذریم
تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی
دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
بی خبر گشت اسیر
من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست زیر لب می گویم
كاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها امید دل نا امید من
كاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نمیرد دل من
حیف می دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:33  توسط ماجده  | 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط ماجده  | 

سال نو مبارك

\\

 باز ، این زمین تندگام
برف را ز روی گرده می تکاند و به صد زبان  ، آفتاب را

می دهد سلام
باز باد خوش خبر ، 
بهار شکفته رامی دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا ، 
جامهایشان
می زند به جام ، باز ابر باردار
 خیمه می زند به روی بام ،  
باز بر شگون مجلس بهار
بید می پراکند به رقص صوفیانه اش ، گیسوان سبزفام
 
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف
با گذار آبهای رام ،  
روز می رسد
روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا ، 
مردمی به راه مردمی نهاده پا
 در سرور سال نو  ، سال نو سلام

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:6  توسط ماجده  | 

دوستای گلم سلام .

به دلیل قبول شدن در دانشگاه نمیتونم زود به زود وبلاگمو آپ  کنم آخه من شنبه میرم باز ۴ شنبه باکوله باری از درس برمیگردم و باید بشینم درسامو بخونم حتما میپرسی که چرا دانشگاه درسامو نمیخونم ؟چون دانشگاهی که من هستم خوابگاه داره و بر همه واجبه که به طور شبانه روزی از خوابگاه اتفاده کنن .و هر اتاقی هم ۱۶ نفر هستن .خوب شما خودتون فکر کنید چطور میشه توی یه اتاق ۱۶ نفری این همه درسو خوند؟شما بودین چی کار میکردین؟ البته باید بگم که ما تو اتاقمون ۱۵ نفریما یه نفر دیگه هم هست که اکثر اوقات کنار ماست هر موقع ما نیستیم اونم نیست آخه اون فقط دوست  داره کناره ما باشه

(البته باید بگم که این آدم فقط تو خوابگاه ما هستش)

اسم قشنگش غضنفره خیلی آدم باحالیه به قول دوستم نازک نارنجی که میگه باید واسه دیدنش چشم بصیرت داشته باشی

خلاصه اینکه آدم خیلی جیگیره و اگه یه شب نباشه جای خالیشو احساس میکنیم .اون شبهایی که غضنفر کنار ما نیست بچه ها این قده شلوغ بازی میکنیم که باز نمیتونیم

درسامونو بخونیم .اوایل که هوا بهتر بوده هر شب بعد افطار میرفتیم تو حیاط دانشگاه کلی بساطمونو پهن میکردیم (بساط یعنی هر چیزی که فکرشو بکنی تو جمع ماست)و کلی تو این ۲ ساعت واسه خودمون دنیایی داشتیم الا نکه دیگه هوا سرد شده کمتر از اینکارا میکنیم .

بعد میرفتیم اتاقمون چون ساعت خواب نزدیک میشه .ساعت  خوابمون میگن ۱۰ شبه اما ۱۱ شبه همیشه اما واسه ما بچه ها ساعت خوابمون ۱۲ شب به بعده موقع ساعت خواب یکی از قشنگترین ساعت زندگیمونه چون عالمیه واسه خودش .اینقده با دوستا میگیمو میخندیم تا دیگه واقعا خسته شیم حالا که خوبه خوب خسته شدیم یکی از دوستام ساعت خوابو با گفتن کلمه ای که نمیتونم این جا ابراتون بگم اعلام میکنه

و هممون میخوابیم .خیلی دوست دارم همه جزییاتو بگم

اما حیف که زمان بهم اجازه نمیده .خلاصه اینکه باید بگم که یکی از زیباترین لحظه ی زندگیم و خاطره انگیز ترین جا واسم تو خوابگاه.و اینه که نمیتوم اونجا بنابه دلیلی زیاد درس بخونم و مجبورم که اومدم خونه بخونم و وقت اپ کردن بلاگو نداشته باشم .کلی خاطره دارم که الان نمیتونم

همرو بگم.براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم   

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:10  توسط ماجده  | 
سالها بود که برای به دست اوردنت بی قراری میکرم چه ماها و چه هفتها و چه روزها که برات چشم انتظاری نمیکردم  مخصوصا که این اواخر هر لحظه برای بدست اوردنت روز شماری میکردم

چقدر داشتنت واسم عزیزه .نمیتونم حتی یک لحظه از فکرت بیام بیرون .تو تمام زندگیمی تمام هستیمی. تو رو هر لحظه از خدا میخواستم حالاکه تو رو بدست اوردم هیچ وقت از دستت نمیدم

تو دیگه مال منی مال خودمی .دست هیشکی نمیتونه بهت برسه چون فقط و فقط مال خودم شدی.چقدر با داشتنت احساس آرامش میکنم .چقد اون لحظه واست شیرینه که که بهت بگن کارت دیگه تمام شده دیگه واسه توه فقط تو میتونی ازش استفاده کنی نه کس دیگه.خدایا ممنونتم که کمکم کردی تا بیشتر از این چشم انتظار نباشم و بالاخره به امید تو تونستم گواهی ناممو بگیرم .حالا فقط یه ماشین خوشگل جیگر میخوام که باهاش حال کنم از اون ماشینهایی میخوام که آقا رضا با نشوندادنش داغ دل آدمو تازه میکنه .ایشالله که خدا به من و به  دوست گلم یکی از اون ماشینا رو به ما بده الهی امین

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:37  توسط ماجده  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:18  توسط ماجده  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:9  توسط ماجده  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:7  توسط ماجده  | 
 
  بالا